نصف ذهنم گیر در ور بود؛ هی نگاه می کردم نکنه خواجوی یهو سر برسد و با آن جایگاه معلمی اش فکر کند داریم مسخره اش می کنیم یا بی احترامی می شود. توی همان نگرانی ها یکی گفت «واقعا کار بدی کرده...» و من هم ناخودآگاه پرسیدم «مطمئنین؟».
حاجی چند ثانیه خشکش زد و فقط نگاهم کرد، بعد یک دفعه برق شیطنت افتاد توی چشم هاش. انگار چند سال جوان تر شد و آن غم و خستگی همیشگی که معمولا تو صورت معلم ها می نشیند، محو شد. لبخند زد و با همان لحن خودمانی اش گفت: «شما هم دکترجان زیاد شلوغش نکنین آ...».
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.