نصف ذهنم گیر در ور بود؛ هی نگاه می کردم نکنه خواجوی یهو سر برسد و با آن جایگاه معلمی اش فکر کند داریم مسخره اش می کنیم یا بی احترامی می شود. توی همان نگرانی ها یکی گفت «واقعا کار بدی کرده...» و من هم ناخودآگاه پرسیدم «مطمئنین؟».
حاجی چند ثانیه خشکش زد و فقط نگاهم کرد، بعد یک دفعه برق شیطنت افتاد توی چشم هاش. انگار چند سال جوان تر شد و آن غم و خستگی همیشگی که معمولا تو صورت معلم ها می نشیند، محو شد. لبخند زد و با همان لحن خودمانی اش گفت: «شما هم دکترجان زیاد شلوغش نکنین آ...».
| تعداد برگ |
111 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1395 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-6004050692 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده |

نظرات