«سنگ و سایه» از محمدرضا صفدری شما را می برد به حال و هوای بازی های قدیمی بچگی؛ همان لحظه های قبل از شروع بازی که انگار از خود بازی هم قشنگ تر بود. بچه ها پشت به مهتاب می ایستادند و چشمشان به سایه هایی بود که روی زمین افتاده بود، انگار دلشان می خواست زمان همان جا نگه دارد و بازی هیچ وقت شروع نشود.
اما بالاخره نوبت یارگیری می رسید؛ سردسته ها سنگ را سمت سایه ای که می پسندیدند می انداختند و تیم ها کم کم شکل می گرفت. بعضی وقت ها سنگ روی سایه یکی می افتاد و او از جایش تکان نمی خورد، چون دوست داشت سنگ توی راه بماند و سایه روی خاک خنکِ روشن از مهتاب جا خوش کند. یک روش دیگر هم بود: «چرچر، دست پر»؛ سردسته ها کنار هم می ماندند و بچه ها دست به گردن هم حلقه می زدند و دور می شدند و با شعر و بازی نقش ها را تقسیم می کردند، یکی ماه می شد و یکی ستاره، یکی آسمان و یکی آفتاب.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.