پنج تا پلنگ زخمی از راه می رسند؛ آن قدر عصبی و به هم ریخته که انگار زمین زیر قدم هایشان به خودش می لرزد. جلوتر از همه حاج مراد علی است؛ قیافه اش از خشم کبود شده، چشم هایش سرخ و پر از آتش و آماده انفجار. پشت سرش هم پسرها هستند که هر کدامشان حال و روزی شبیه او دارند. بانو فقط نگاهشان می کند؛ طوری که انگار با همان نگاه دارد می پرسد چه بلایی سرشان آمده، اما جرئت نمی کند چیزی بگوید.
حاج مراد علی همان سوال ناگفته را از صورت بانو می خواند. اخم هایش در هم می رود و با صدایی که زهر تویش نشسته، جمله ای می گوید که مثل پتک فرود می آید: برو لباس سیاه بپوش... دخترت دیگر نیست. از همین جا قصه تلخ و پرالتهاب کتاب «بی بی گل» شکل می گیرد؛ روایتی که با یک خبر سنگین شروع می شود و مخاطب را دنبال خودش می کشد.
| تعداد برگ |
496 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1389 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-9643118785 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده |
نادر وحید |

نظرات