ایریس ۳۶ ساله بعد از یک اتفاق تلخ، پدر و مادرش را از دست می دهد و انگار همه چیز زندگی اش یک دفعه فرو می ریزد. یک عصر سرد و دلگیر که حال و حوصله هیچ چیز را ندارد و حتی فکرهای خطرناک از سرش می گذرد، چشمش به یک کافه می افتد که تا حالا به آن دقت نکرده بود؛ تابلویش هم عجیب است: «زیباترین جای جهان این جاست». همین اسم باعث می شود کنجکاو شود و وارد شود.
داخل کافه فقط یک میز خالی هست و مرد پشت پیشخوان با آرامش از او می خواهد بنشیند. ایریس نمی داند چرا، اما می ماند و کم کم پای حرف ها و حال و هوای آن جا باز می شود. همان جا با لوکا آشنا می شود؛ مردی ایتالیایی که شش روز پشت سر هم می آید و هر بار چیزی در ایریس عوض می کند، طوری که دوباره لبخند زدن را یاد می گیرد. اما روز هفتم لوکا نمی آید و ایریس می فهمد شاید قرار نبوده او برای همیشه بماند؛ قرار بوده راهی را نشان بدهد که اسمش خوشبختی است.
| تعداد برگ |
163 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1403 |
| سال انتشار میلادی |
2008 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-9641914464 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده | |
| مترجم |

نظرات