گاهی خودم را سرزنش می کنم که چرا همان لحظه از خانه نزدم بیرون، اما این حس همیشگی نیست. بعضی وقت ها هم با خودم می گویم تو همه چیز را با چشم های خودت دیدی، همین کافی است تا نتوانی ساکت بمانی. برای همین شروع می کنم به نوشتن، نه برای قهرمان بازی، فقط برای این که آن صحنه ها از توی سرم بیرون بروند.
از در اتاق که رد شدم، یک دفعه خشکم زد. شاخه های گل مریم افتاده بود جلوی پایم و دست هایم آن قدر می لرزید که کبریت توی انگشتانم می سوخت. یک کبریت را انداختم و تند یکی دیگر روشن کردم. وسط اتاق، مردی میانسال روی کف خاک گرفته افتاده بود و چشم های بازش به سقف زل زده بود؛ انگار زمان همان جا گیر کرده باشد.
| تعداد برگ |
144 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1397 |
| سال انتشار میلادی |
2015 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-6003670594 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده |

نظرات