شش ماه از اون روز عجیب می گذره؛ همون روزی که یه سگ ولگرد پیر، یه جوجه خیلی متفاوت رو آورد توی فروشگاه. جوجه دو تا سر و گردن داشت و با هر دو تا منقارش به صاحب مغازه که یه مرغابی تپل و بامزه بود سلام کرد. مرغابی بیچاره هم تا چشمش به اون سر اضافه افتاد، یهو جا خورد و از حال رفت و ولو شد روی زمین.
سگ پیر سریع خودش رو رسوند و هی آروم صداش کرد که به هوش بیاد، ولی فایده نداشت. بعدش با یه نگاه تند و تیز دور و بر رو وارسی کرد و یه دفعه پرید سمت قفسه ها و شیشه های آب رودخونه. یکی از شیشه ها رو برداشت و آب رو ریخت روی صورت مرغابی تا بالاخره به خودش بیاد. این تازه اول ماجرای محله سه انگشتی هاست؛ جایی که اتفاق های عجیب و خنده دار، هر لحظه ممکنه سر برسن.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.