«گرگ ها گریه نمی کنند» نوشته محمدرضا یوسفی یک رمان جذاب برای نوجوان هاست که هم حال و هوای واقعی دارد و هم پای خیال را وسط می کشد. داستان از یک روز برفی شروع می شود؛ شهاب همراه جواد، کاوه و داوود برای فرار از دست یک خلافکار که مجبورشان می کرده کارهای بد انجام بدهند، راهی یک روستای دورافتاده و کوهستانی می شوند. روستایی که بیشتر آدم هایش سال هاست کوچ کرده اند و فقط یک پیرزن و پیرمرد تنها آنجا مانده اند. در مسیر، ماشین خراب می شود و بچه ها مجبور می شوند بخشی از راه را در برف و سرما پیاده بروند؛ اما یک اتفاق ناگهانی همه چیز را به هم می ریزد.
شهاب روی برف سر می خورد و به دره می افتد و وقتی به خودش می آید، دو گرگ دورش را گرفته اند. عجیب تر این که شهاب می تواند حرفشان را بفهمد و بین یک انتخاب سخت گیر می افتد: یا طعمه شود یا خودش گرگ شود. او برای زنده ماندن راه دوم را انتخاب می کند و وارد زندگی تازه ای می شود؛ زندگی ای که کم کم روی فکر و اخلاقش اثر می گذارد و او را به سمت خشونت و تصمیم های خطرناک می برد. نکته جذاب کتاب این است که در کنار ماجرای پرکشش و هیجان انگیز، می شود به معناهای پنهان داستان هم فکر کرد؛ این که آدم چطور ممکن است آرام آرام تبدیل به چیزی شود که خودش هم باورش نمی شد.
| تعداد برگ |
112 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1400 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-9643696580 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده |

نظرات