کتاب «عاشق مترسک» اثر فیلیس هستینگز ما را می برد به یک مزرعه دورافتاده؛ جایی که یک دختر ساده و تنها با پدری تندخو زندگی می کند. زندگی اش خلاصه شده در کار کردن و تحمل کردن، نه دوستی دارد نه کسی که حتی درست و حسابی صدایش بزند. مادرش سال ها پیش از دنیا رفته و خواهر و برادرهایش هم رفته اند و او مانده و تنهایی. برای این که یک چیزی توی دنیا داشته باشد که مال خودش باشد، تصمیم می گیرد یک مترسک درست کند؛ با کلی زحمت وسایلش را جور می کند و با دل و جان می سازدش، اما پدر مجبورش می کند مترسک را ببرد وسط مزرعه و همان جا بگذارد.
همه چیز عادی پیش می رود تا وقتی که یک روز چند پلیس سر و کله شان پیدا می شود و درباره یک خلافکار فراری سوال می پرسند. همان شب وقتی دختر می رود سراغ مترسکش، می بیند دیگر سر جایش نیست و وقتی نزدیک تر می شود با صحنه عجیبی رو به رو می شود: مترسک روی زمین افتاده و انگار جان گرفته، نفس می کشد و حتی حرف می زند. این جاست که داستان بین خیال و واقعیت بازی می کند؛ واقعا عشق دختر به مترسک به او جان داده یا دختر از شدت تنهایی دارد همه چیز را توی ذهنش می سازد؟ شاید هم پای همان مجرم فراری وسط است. «عاشق مترسک» یک قصه متفاوت و احساسی است که هم تعلیق دارد و هم یک جور عشق پاک و عجیب را جلوی چشممان می آورد.
| تعداد برگ |
331 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1402 |
| سال انتشار میلادی |
1954 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-6001216428 |
| قطع |
پالتویی |
| نویسنده | |
| مترجم |

نظرات