خانم بانتری وسط یک خواب شیرین صبحگاهی بود؛ از آن خواب هایی که آدم دلش نمی خواهد تمام شوند. توی خوابش نخودهایی که برای نمایشگاه گل و گیاه کاشته بود حسابی گل کرده بودند و جایزه اول را برده بود. کشیش هم با همان قیافه جدی و لباس رسمی اش داشت در کلیسا جایزه ها را پخش می کرد و همه چیز عجیب ولی بامزه پیش می رفت.
حتی همسر کشیش هم با یک سر و وضع غیرمنتظره توی رفت وآمد بود و جالب اینجا بود که هیچ کس مثل دنیای واقعی حساس نمی شد! خانم بانتری حسابی از خوابش کیف می کرد و می دانست این جور خواب های دم صبح معمولا با صدای سینی چای و بیدار شدن تمام می شوند… اما این بار، ماجرا قرار است خیلی متفاوت تر از یک بیدار شدن ساده باشد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.