کتاب «گرادیوا» نوشته ویلهلم ینسن یک رمان کوتاه و متفاوت است که از همان اول شما را می برد وسط ذهن یک باستان شناس جوان به اسم نوربرت هانولد؛ آدمی گوشه گیر که بیشتر با گذشته و اشیای تاریخی زندگی می کند تا با آدم های واقعی. ماجرا از جایی شروع می شود که نوربرت روی یک نقش برجسته باستانی گیر می کند؛ تصویر زنی در حال راه رفتن که حالت قدم هایش برای او عجیب جذاب می شود. او اسم این زن را «گرادیوا» می گذارد یعنی «کسی که پیش می رود» و کم کم این تصویر از یک اثر هنری ساده تبدیل می شود به یک دل مشغولی عاطفی و ذهنی.
نوربرت آن قدر در خیال خودش جلو می رود که باور می کند گرادیوا واقعا در پمپئی زندگی می کرده و در فوران آتشفشان از بین رفته؛ همین فکر هم او را می کشاند به سفر پمپئی، جایی که مرز واقعیت و توهم برایش خیلی باریک می شود. نکته جذاب داستان این است که همه چیز با یک نتیجه گیری خشک و منطقی حل نمی شود؛ بلکه با روبه رو شدن تدریجی با حقیقت و باز شدن گره های خاطره و میل های قدیمی. به خاطر همین فضای روان شناختی، بعدها زیگموند فروید هم سراغ این داستان رفت و درباره اش نوشت و «گرادیوا» تبدیل شد به یکی از آن کتاب هایی که هم برای دوست داران رمان جذاب است و هم برای کسانی که به ناخودآگاه، رویا و پیچیدگی های ذهن علاقه دارند.
| تعداد برگ |
175 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1404 |
| سال انتشار میلادی |
2015 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-6223242755 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده | |
| مترجم |

نظرات