همین که دید دستم رو پشت کمرم قایم کردم، فوری صورتش رو اون ور کرد. همون لحظه تو دلم گفتم «یه چیزی بگو»، ولی ترسیدم همه چی بدتر بشه. معطل نکردم، رفتم جلو و چاقو رو تا آخر تو شکمش فرو کردم. حتی ناله هم نکرد؛ دستش رو گرفت روی شکمش و همون جا ولو شد و افتاد... از همون روز آوارگی های من شروع شد و دیگه هیچی مثل قبل نشد.
از اون به بعد انگار همه چی با همون یه اتفاق تموم شد؛ نه فقط یه نفر، که یه عالمه امید و آینده همون جا مُرد. دیگه هیچ زنی از من بچه دار نمی شه و هر چی بچه می تونست بیاد، نیومده از بین رفت. خسته ام از این زندگی لعنتی و این در به دری، مدت هاست فقط دنبال یه ذره آرامشم. می گن مرگ آدم رو آروم می کنه؛ هر وقت به آرامش فکر می کنم، ناخودآگاه یاد مرگ می افتم... برگرفته از حال و هوای نمایشنامه «شکار» در کتاب بازی و شکار.
| تعداد برگ |
100 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1401 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-9641913351 |
| قطع |
جیبی |
| نویسنده |

نظرات