باد یخ زده کم کم می خوابد و روی پوست فرامرزخان فقط دانه های ریز یخ می ماند. توی آن تاریکی سنگین، اول فقط یک جفت چشم قرمز دیده می شود که آرام آرام نزدیک تر می آید؛ بعدش قامت موجودی بلندتر از او از دل سیاهی بیرون می زند. انگار تنش را با ردایی تیره پوشانده، ردایی که به آن تاریکی شکل داده و شبیه یک آدم نشانش می دهد، اما هیچ چیزش عادی نیست.
فرامرزخان ماتش می برد؛ هرچه نگاه می کند جز ردا، سایه و همان چشم های سرخ چیزی نمی بیند. ناگهان از زیر ردا چیزی مثل دست بیرون می آید؛ پنج انگشت کشیده و خمیده، هم رنگ آن چشم ها، با ناخن هایی تیز که بیشتر شبیه خنجرند تا ناخن. دست جلو می آید و سنگینی اش را روی شانه فرامرزخان می گذارد و همان لحظه همه چیز رنگ ترس واقعی می گیرد...
| تعداد برگ |
265 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1399 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-6222190750 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده |

نظرات