پیت توی ساحل دنبال خوش گذرونی است؛ با توپ بازی می کند، قلعه شنی می سازد و گوش ماهی جمع می کند. همه چیز عالی پیش می رود تا این که مامان می گوید وقتش است پاهایشان را بگذارند توی آب. پیت اولش کمی می ترسد و دوست ندارد زیاد جلو برود.
اما کم کم دلش قرص تر می شود و تا قسمت عمیق تر هم می رود. بعد باب دوباره پیشنهاد می دهد که موج سواری را امتحان کنند و پیت این بار قبول می کند. آخرش هم می فهمد ترسیدن اشکالی ندارد، مهم این است که جرئت کنی و قدم بعدی را برداری؛ آن وقت تازه لذت واقعی شروع می شود.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.