کتاب «پایان تنهایی» اثر بندیکت ولس (انتشارات ققنوس) یک رمان آلمانی پرکشش و احساسی است که زندگی ژول مورو را از جایی شروع می کند که همه چیز ناگهان فرو می ریزد؛ پدر و مادرش را در یک تصادف از دست می دهد و همراه خواهر و برادرش، مارتی و لیز، به مدرسه شبانه روزی فرستاده می شوند. ژول که قبلا پسری پرانرژی و بی پروا بود، کم کم در خودش جمع می شود و بیشتر از زندگی واقعی، با خاطره ها و گذشته سر می کند تا این که با آلوا آشنا می شود؛ دختری که او هم زخم های خودش را دارد و انگار تنها کسی است که می تواند ژول را واقعا بفهمد.
سال ها می گذرد و فاصله بین خواهر و برادرها بیشتر می شود؛ هر کدام راه خودش را می رود و اتفاق های تلخ و تصمیم های سخت، رابطه های قدیمی را زیر و رو می کند. «پایان تنهایی» هم یک داستان عاشقانه لطیف و پر تردید است و هم قصه یک خانواده که تکه تکه شده و دنبال راهی برای دوباره کنار هم قرار گرفتن می گردد. این رمان درباره قدرت خاطره ها، حس فقدان، و تلاش برای ادامه دادن زندگی است؛ با این امید که شاید بالاخره آدمی پیدا شود که در مسیر سخت زندگی، کنار تو بایستد.
| تعداد برگ |
311 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1398 |
| سال انتشار میلادی |
2016 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-6002784247 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده |
بندیکت ولس |
| مترجم |
حسین تهرانی (1341) |

من حدود یک هفته هر شب قبل خواب چند فصلش را خواندم. موضوع مرگ والدین و سوگواری را خوب لمس می کند و بعضی جاها جمله ها خیلی تاثیرگذارند، ولی چند بخش هم انگار فقط برای طولانی شدن متن نوشته شده بود. اگر دنبال روایت جمع و جور هستید شاید کمی کند به نظر برسد.
دو روزه تمامش کردم. فضای احساسی و پرداخت شخصیت ها خوب بود و جاهایی واقعا درگیرم کرد، اما نسبت به دریاچه کلاغ برای من ضعیف تر بود و کشش کمتری داشت.
برای سفر سه روزه گرفتم و توی راه خواندم. نثر روان است و حس های بعد از فقدان را واقعی نشان می دهد، فقط بعضی جمله ها تکراری می شود و ریتم می افتد.
اگر دنبال کتابی با حال و هوای غمگین اما انسانی هستید انتخاب بدی نیست. من طی دو هفته آهسته خواندم و پایان بندی به دلم نشست، ولی انتظار شاهکار نداشته باشید.
خیلی تاثیرگذار بود و چند جا اشکم را درآورد. من بعد از کار روزی نیم ساعت می خواندم و حس همدلی کتاب نقطه قوت اصلی اش است، فقط ای کاش بعضی بخش ها کوتاه تر بود.
نثرش خوبه ولی کشدار بود.
من این سبک کتاب ها را دوست دارم و این یکی هم راضی ام کرد. شخصیت پردازی و توصیف حس فقدان قوی است و برای کسی که دنبال داستان آرام و احساسی است مناسب است، فقط سرعت روایت همیشه یکنواخت نمی ماند.
معمولی بود.
برای باشگاه کتابخوانی یک ماهه خواندیم و بحث های خوبی از دلش در آمد. موضوع مشترک با دریاچه کلاغ را دارد اما به نظرم آن یکی پخته تر بود، این کتاب هم نقاط قوتش حس و حال و نثر است ولی اضافه گویی دارد.