رمان «سلول 72» از اورهان کمال با حال و هوای واقع گرا جلو می رود و قصه اش را طوری تعریف می کند که انگار داری از نزدیک زندگی آدم های داستان را می بینی. نویسنده با نثری روان و دقیق، جزئیات را طوری کنار هم می چیند که تاثیر ادبیات خواندن و تجربه زیسته اش کاملا در قلمش معلوم است و خواننده را آرام آرام در فضای سنگین و انسانی داستان نگه می دارد.
از میانه های کتاب ممکن است ناخودآگاه یاد «قمارباز» داستایوفسکی بیفتی؛ همان کشمکش های درونی و بازی سرنوشت. اما هرچه جلوتر می رود، پایان بندی رنگ و بوی تلخ و شاعرانه تری می گیرد و حس و حالی شبیه قصه های تراژیک هانس کریستین اندرسن، مخصوصا «دخترک کبریت فروش»، در ذهن تداعی می شود. «سلول 72» همزمان هم واقعی است و هم از آن داستان هایی که بعد از تمام شدنش، تا مدتی در فکرش می مانی.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.