احمد می گفت قبر باید طوری باشد که هر طرف باد می وزد، یک مشت خاک هم بریزد تویش. همان جا کنار حبیبه نشستند، چند لقمه میوه خوردند و توی سکوت بیابان به هم نگاه کردند. احمد پرسید نوبت کیست و حبیبه با یک شانه بالا انداختن جواب داد. احمد روی خاک دراز کشید، رو به قبله. حبیبه ایستاد روبه روی قبله و آرام گفت می خواهد نماز میت بخواند، اسم را اما در گلو نگه داشت و فقط تکبیرها را یکی یکی شمرد.
تا رسید به دعای آمرزش، زبانش بند آمد؛ زیر لب گفت خدایا احمد را ببخش، خودش هم دل دارد. تکبیر آخر را گفت و به احمد خبر داد تمام شد. بعد عینکش را کنار گذاشت و کنار احمد خوابید و گفت حالا نوبت توست. احمد پیشانی اش را بوسید و گفت مگر می شود بی نماز بروم زیر خاک؟ حبیبه گفت شهید نماز ندارد، خیلی هایشان را همین طور سپردیم به خاک. بعد خندید و طعنه زد شاید همین چیزهاست که دل تو را سخت کرده.
| تعداد برگ |
118 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1404 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-6223840913 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده |

نظرات