«می روم که به کنسرت برسم» رمانی از شمس لنگرودی است که بیشتر از آن که یک داستان خطی و سر راست باشد، شبیه یک سفر ذهنی و درونی است. قصه از یک انباری تاریک و به هم ریخته شروع می شود؛ جایی که راوی، مردی میانسال و منزوی، خودش را از شلوغی دنیا کنار کشیده و حالا در سکوت، با بوها، صداها و چیزهای ریز و درشتی روبه رو می شود که هی او را پرت می کنند به خاطره ها. کم کم پای خانه پدری وسط می آید؛ خانه ای که در آن هم محبت هست هم خشونت، هم موسیقی هست هم ترس، و راوی بین این همه تصویر قدیمی دنبال این می گردد که اصلا زندگی برایش چه معنایی داشته و قرار است آخرش به کجا برسد.
در طول روایت، گذشته و حال قاطی می شوند و آدم های زندگی راوی مثل سایه دوباره پیدایشان می شود؛ از مادر مهربان و اهل موسیقی گرفته تا پدری سخت گیر که هنوز هم سنگینی حضورش حس می شود. موسیقی و شعر برای راوی مثل یک راه نجات است، مثل پنجره ای که توی این تاریکی باز می شود. عنوان کتاب هم همین حس را می رساند: کنسرت شاید یک قرار واقعی باشد، شاید هم استعاره ای از آشتی با خود، یا همان لحظه ای که آدم بین ترس از مرگ و دل کندن از گذشته، بالاخره یک جور رهایی را تجربه می کند. زبان لنگرودی شاعرانه و تصویری است و داستان را طوری جلو می برد که هم ساده خوانده می شود و هم تا مدت ها در ذهن می ماند.
| تعداد برگ |
136 |
|---|---|
| سال انتشار شمسی |
1404 |
| نوع جلد |
شومیز |
| شابک |
978-6223322280 |
| قطع |
رقعی |
| نویسنده |

نظرات